تبلیغات |
برگ نوشت
|
اسبها ناآرام محسن حسام مظاهری [ پنجشنبه 31 فروردین 1391 ] [ 08:18 ب.ظ ] [ مجتبی مظاهری ]
[ نظرات ]
ما در عصر احتمال به سر می بریم در عصر شک و شاید در عصر پیش بینی وضع هوا از هر طرف که باد بیاید در عصر قاطعیت تردید عصر جدید عصری که هیچ اصلی جز اصل احتمال،یقینی نیست اما من بی نام تو حتی یک لحظه احتمال ندارم چشمان تو عین الیقین من قطعیت نگاه تو دین من است من از تو ناگزیرم من بی نام ناگزیر تو می میرم قیصر امین پور [ چهارشنبه 14 دی 1390 ] [ 05:00 ب.ظ ] [ مجتبی مظاهری ]
[ نظرات ]
دیروز ما زندگی را به بازی گرفتیم امروز،او ما را... فردا؟ قیصر امین پور [ پنجشنبه 8 دی 1390 ] [ 12:34 ب.ظ ] [ مجتبی مظاهری ]
[ نظرات ]
وقتی جهان از ریشه جهنم و آدم از عدم و سعی از ریشه های یأس می آید وقتی که یک تفاوت ساده در حرف کفتار را به کفتر تبدیل می کند باید به بی تفاوتی واژه ها و واژه های بی طرفی مثل نان دل بست نان را از هر طرف بخوانی نان است!
قیصر امین پور
[ پنجشنبه 8 دی 1390 ] [ 11:37 ق.ظ ] [ مجتبی مظاهری ]
[ نظرات ]
خسته ام از آرزوها،آرزوهای شعاری شوق پرواز مجازی،بالهای استعاری لحظه های کاغذی را،روز و شب تکرار کردن خاطرات بایگانی،زندگی های اداری آفتاب زرد و غمگین،پله های رو به پایین سقفهای سرد و سنگین،آسمانهای اجاری با نگاهی سر شکسته،چشمهایی پینه بسته خسته از درهای بسته،خسته از چشم انتظاری صندلی های خمیده،میزهای صف کشیده خنده های لب پریده،گریه های اختیاری عصر جدول های خالی،پارک های این حوالی پرسه های بی خیالی،نیمکت های خماری رونوشت روزها را،روی هم سنجاق کردم: شنبه های بی پناهی،جمعه های بی قراری عاقبت پرونده ام را،با غبار آرزوها خاک خواهد بست روزی،باد خواهد برد باری روی میز خالی من،صفحه باز حوادث در ستون تسلیت ها،نامی از ما یادگاری قیصر امین پور [ سه شنبه 29 آذر 1390 ] [ 02:56 ق.ظ ] [ مجتبی مظاهری ]
[ نظرات ]
با اشک هاش دفتر خود را نمور کرد ذهنش ز روضه های مجسم عبور کرد در خود تمام مرثیه ها را مرور کرد شاعر بساط سینه زدن را که جور کرد، احساس کرد از همه عالم جدا شده است در بیت هاش مجلس ماتم به پا شده است. در اوج روضه خوب دلش را که غم گرفت وقتی که میز و دفتر و خودکار دم گرفت وقتش رسیده بود،به دستش قلم گرفت مثل همیشه رخصتی از محتشم گرفت باز این چه شورش است که در جان واژه هاست شاعر شکست خورده ی طوفان واژه هاست. بی اختیار شد،قلمش را رها گذاشت دستی ز غیب قافیه را کربلا گذاشت یک بیت بعد واژه ی لب تشنه را گذاشت تن را جدا گذاشت و سر را جدا گذاشت حس کرد پا به پاش جهان گریه می کند دارد غروب فرشچیان گریه می کند با این زبان چگونه بگویم چه ها کشید بر روی خاک و خون بدنی را رها کشید او را چنان فنای خدا،بی ریا کشید حتی براش جای کفن بوریا کشید در خون کشید قافیه ها را حروف را از بس که گریه کرد تمام لهوف را اما در اوج روضه کم آورد و رنگ باخت بالا گرفت کار و سپس آسمان گداخت این بند را جدای همه روی نیزه ساخت خورشید سر بریده غروبی نمی شناخت بر اوج نیزه گرم طلوعی دوباره بود او کهکشان روشن هفده ستاره بود. خون جای واژه به لبش آورد و بعد از آن پیشانی اش پر از عرق سرد و بعد از آن خود را میان معرکه حس کرد و بعد از آن شاعر برید و تاب نیاورد و بعد از آن، در خلسه ای عمیق خودش بود و هیچکس شاعر کنار دفترش افتاد از نفس. حمید رضا برقعی [ دوشنبه 7 آذر 1390 ] [ 12:48 ق.ظ ] [ مجتبی مظاهری ]
[ نظرات ]
حرفهای ما هنوز نا تمام ... تا نگاه می کنی: وقت رفتن است باز هم همان حکایت همیشگی! پیش از آنکه با خبر شوی لحظه عزیمت تو نا گزیر می شود آی... ای دریغ و حسرت همیشگی! ناگهان چقدر زود دیر می شود! قیصر امین پور [ جمعه 20 آبان 1390 ] [ 12:28 ب.ظ ] [ مجتبی مظاهری ]
[ نظرات ]
|
|
| [ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] |